حکایت از عبید زاکانی طنز پرداز عهد قدیم – طنز ایران
* درویشی به در خانه ای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود
گفت: نیست. گفت: چوبی هیمه ای. گفت: نیست. گفت: پاره ای نمك. گفت: نیست.
گفت: كوزه ای آب. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت: به تعزیت خویشاوندان رفته است.
گفت: چنین كه من حال خانه ی شما می بینم، 10خویشاوند دیگر می باید به تعزیت شما آیند.
*****************
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 5:23 توسط ابوالفضل ملک آبادی
|
تذکره الگروه باب سیزدهم فی ذکر مقامات