خسته نبودم ..اما دلم یک تکیه گاه می خواست

تکیه گاهی از جنس ِ زندگی نه از جنس ِ یک دیوار

کوله راهم را بستم

بی چراغ و یار

مسیــر پر بود از تکیه گاه

اما چیزی باید متفاوت

 از جنس من و شاید شبیه من.. اما هزاران بار بهتر

خسته که شدم ایستادم ..دل دادم ...کمی توقف و همان شد شکستن من ..

خود را رها کردم زیر سایه اش

آوار شد بر سرم  خیالی که به آن تکیه دادم

و چه شیرین خیالی ..

هم ســاز شدم با شکسته دلان راه

هر یک با کوله ای از غم ..تکه ای شک ..خرده ای اشک

پیش در مسیر نا کجا

ولیکن من زانو زده ام بر سر ویرانه ی خویش

هم چون روحی بر سر جــسم ِ بی جان خویش

مرا تاب نیست ..تاب ایستادن

تاب باور کردن ..از نو خواستن